تبليغاتX
فنچ

آغاز می‌کنم به نام خداوند و یادش که ارج بنهیم حضورش را در زندگیمان، در لحظه لحظه‌ی نفس کشیدمان که همه و همه منتی است که وجود عزوجلش بر ما نهاده است.

به یاد روزگارانی که بر ما و بر عشقی که درنهادمان است و یاد روزگارانی که نیامده است می‌نویسم... باشد که یادمان بماند روزگاری عاشق بودیم، زنده بودیم، زندگی می‌کردیم، غمخواری داشیم، خوش بودیم،غم‌ها داشتیم، لبخند می‌زدیم...


 دلم نمی‌آد از بارسا ننویسم، از آبی اناری‌ها، از دیشب که مسی با گل‌هاش (مخصوصا گل دومش) دلمون رو شاد کرد.

رضا جاودانی عزیز هر چی به ما گفتن که تو چه جور آدمی هستی من قبول نکردم، دیشب اما کلی غرض‌ورزی کردی و ... بماند.

عزیز دلم الان باید برم درس بخونم. میدونی که آزمون دارم ولی سعی دارم بیشتر بنویسم.

امروز باید تک رقمی بشم... واسم که دعا می‌کنی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 8:7  توسط فنچ  | 

برای بار چندم ازم خواستگاری می‌کنی و من برخلاف بار اول، مکرراً جواب رد بهت می‌دم... اولین دلیلش واسه اینکه من افغانی‌ام و تو ایرانی... فکر می‌کنم دلیلم منطقی و محکمه پسند باشه.

اصرار داری که بیشتر فکر کنم اما خوب می‌دونم که نمی‌تونم قبول کنم بچم ایرانی باشه... نمی‌تونم...

دوستت دارم... نمی‌تونم فراموشت کنم. اما نمی‌تونم همسرت باشم...

متأسفم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 21:26  توسط فنچ  | 

کلاً تولد کلمه شادیه... و من امروز 22 سالم تموم میشه.... امروز تولدمه...

ولی آخه من دلم غمگینه... سنگین‌تر از همیشه فکرم مشغوله... فکر این 22 سالیم که گذشت و ...

امروز تولدمه و من فقط غم دارم و یک عالمه آرزو با یک دنیا امید...

 

الان که دارم می‌رم سر کار... شب اگر فرصتی شد حتماً میام از برنامه‌هام تو ۲۲ سالگیم می‌گم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 7:57  توسط فنچ  | 

دلم تنگه... وای خدااااااا... وحشتناکه... خیلی بده... تنهایی گیر افتادم... چه شروع وحشتناکی... بدجایی گیر افتادم... خداااااااااااااااا جونم... فقط توئی که می تونی کمکم کنی... بهم راه رو نشون بده... بگو چی کار کنم... خدا جونم تو که خودت می دونی من به کسی نمی تونم بگم چمه... چه دردهایی دارم... خدایا خودت لطفاً راه رو نشونم بده... خدا نشونم بده.

هیچ وقت اینجوری دچار مشکل نشده بودم... هیچ کسی هم نیست که کمکم کنه... و با هیچ کسی هم نمی تونم دردل کنم...

اگر دردم یکی بودی چه بودی   اگر غم اندکی بودی چه بودی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:37  توسط فنچ  | 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 20:50  توسط فنچ  | 

روزهای بدی رو می‌گذرونم... چهارشنبه 30 دی ماه 1388 دوباره قصه‌ی جداییمون آغاز شد.... و این بار فکر می‌کنم که حقیقتاً تموم شده باشه...

اخیراً خیلی در مورد ازدواج فکر کردیم، بحث کردیم، قربون صدقه‌ی من رفتی... خیلی خیلی زن و شوهر بودیم... اما خوب، امان از این تفاوت‌های اساسی...  

همینطور خودم رو سرگرم می‌کنم... کتاب می‌خونم... فیلم می‌بینم ، خانه‌دارای می‌کنم.

تا وقتی که سرگرم باشم خوبه ، نه اشکی ، نه فکری ، نه حرفی ، اما امان از وقتی که به یادت بیفتم... به یاد خاطره‌های بسیار قشنگمون... وقتی عکس‌های دونفریمون رو مرور می‌کنم... وقتی که به یاد بوسه‌هات می‌افتم.. وقتی که به یاد رویاهامون می‌افتم. چرا اینقدر امیدوار بودیم؟ چرا تا این حد دل بسته بودیم به رویاهای زندگی مشترکمون... نمی‌دونم چرا یکهو اینقدر همه چیز اینقدر سخت شد...

محبوبم خیلی سخته... خیلی سخته...

خداوند به هر دومون صبر بده.


این آخرین اس مسته که دقیقاً امروز ساعت 8:09 دقیقه شب فرستادی:

Bad moghey az ham joda shodim. Delam mikhad bahat harf bezanam. Dard o del konam…ama
YADESH BEKHIR
Man be margam raziam, ama nemiayad ajal
KHODA, NEGAHDART BASHE

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 21:2  توسط فنچ  | 

امروز با کارفرمام دعوام شد...  مدیرعامل زنگ زد از دلم درآورد...

صبح هنوز ناراحت بودم از دستت... با اینکه بهت گفته بودم که دیگه قصد ازدواج ندارم اما مصرانه رفتی مشاور و اون قول همیاری بهت داده... بازم بهت دارم می گم من واقعاً دیگه نمی خوام ازدواج کنم... خواهش می‌کنم بفهم و قبول کن...

پ. ن: راستی تو اصلاً مرد جسوری نیستی... اعتماد به نفست پایینه... تو زندگیت هدف نداری...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 22:33  توسط فنچ  | 

امروز ساعت 3 اس مس دادی که نمی‌یای... باورم  نمی‌شد. فکر کردم حتماً شوخی می‌کنی... اما وقتی دیدم ساعت 5:30 تماسای منو Reject می‌کنی و بعد هم گوشیت خاموش شد، خیلی خیلی ناراحت شدم... باور نمی‌شد تنها دارم می رم.. توی مسیر فقط نفس‌های عمیق می کشیدم که شاید بتونه از ریختن اشکام جلوگیری کنم... خیلی واسم سخت بودی... خیلی خیلی .. نمی دونم توی این واژه‌ها چطور حسی که داشتم برات توصیف کنم ...

توی همایش شرکت کردم... بیشتر جنبه تبلیغاتی داشت... حتی موقع جلسه بازم نتونستم قبول کنم چرا من اینجا تنها نشستم و همه این آدما جفت جفت اومدند...

پ. ن 1: یه دوستی بعد از 5 سال پیدا شده.. و حالا با وجودی که عنوان پدر رو دوششه.. احساساتش گل کرده... برای خودم متأسفم...

پ. ن 2: پدر برگشت... اما مامان هنوز شیرازه... بدون مامان خیلی سخت میگذره...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 22:30  توسط فنچ  | 

امروز بعد از اولین بار بعد از 2 سال و 4 ماه و 3 روز... باهم رفتیم بیرون. البته قرار بود بریم همایش سهام‌دار حرفه‌ای... ولی من توی تاریخ برگزاری همایش اشتباه کرده بودم... وسط راه پیاده شدیم... توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود... حَج خانوووم... روبرومون خیابان عباس آباد بود... چقدر خندیدیم... هه هه هه... آخی...

تا سالن همایش رو پیاده رفتیم... اما تاریخ رو اشتباه اومده بودیم... رفتیم حقوق منو بگیریم که نشد... تا چهار راه شیخ صدوق پیاده اومدیم... بعد به طرف پل فردوسی...  زیر پل نشستیم... (چند ساعت بعد گفتی که هرگز اون بوسه‌ای که من از گونه‌ات گرفتم فراموش نخواهی کرد...)

اینم عکسشه... ولی چون شب بود، بی‌نهایت بی کیفیت شده... 

Free Image Hosting 

دوباره تا نزدیکی‌های چهار راه فلسطین پیاده حال کردیم... تا سر هشت بهشت رو با تاکسی اومدیم... توی هشت بهشت چقدر تو سر و بار هم زدیم... چقدر شیطونی کردیم... آخی... چقدر عکس گرفتیم...

خیلی خوش گذشت.. خیلی...

سپاسگزارم برای اینکه کمکم کردی با هم یک خاطره‌ی زیبا رو بسازیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 22:20  توسط فنچ  | 

مامان و بابا بدون صبح زود رفتن شیراز و چون من خواب بودم، نتونستم از مادر جونم خداحافظی کنم... خیلی ناراحت شده بودم...

معصومه و فاطمه و امیرحسین اومدن خونه ما... باز هم دروغگویی فاطمه و باز هم اعصاب خوردی من....

محسن زنگ زده میگه چرا با پدر و مادرت نیومدی شیراز... دلش خوشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 21:55  توسط فنچ  |